آرشیو برای خاطرات

منو ندزدی

امروز که داشتم از کوچه سپید میاومدم خوابگاه، یاد یه خاطره افتادم.

ظهر یه روز تابستون بود که از دانشگاه داشتم بر می گشتم. وسط های کوچه سپید که رسیدم، دیدم یه دختر کوچولوی خوشکل ناز از خونه شون اومد تو کوچه. تا منو دید گفت: “بیبسبیبسی”. گفتم چی می گی. گفت:”یبیبیسبسیبسی”. گفتم بلند تر بگو کوچولو نفهمیدم. گفت:”یبیسبسیبیسب”. دیدم اینجوری نمی شه، جلوتر روفتم گفتم حالا بگو. گفت:”منو ندزدی!”. کلی حال کردم! به بنده خدا گفته بودن اگه بری بیرون می دزدنت.

(2) دیدگاه